روز پنج شنبه ساعت پنج عصر بود که من وعلی تصمیم گرفتیم گزارشی از شهر "علی اباد" تهیه کنیم. اخرشنیده بودیم که علی اباد شهر است. اما ندیده بودیم! رفتیم تا بلیط سفررا تهیه کنیم لکن؛ نمی دانستیم برای کجا ؟

زیرا همه شنیده بودند "علی اباد" شهر است اما ندیده بودند! به هر صورت، به بلیط فروشی نزدیکترین ترمینال شهر،مراجعه کردیم وقتی از بلیط فروش، جویاشدیم؛خنده ی معناداری کرد وباتعجب گفت: شما هم شنیده ایدعلی اباد شهراست وهیچ نگفت !! بعد ازآن، ازهرکس جویای بلیط می شدیم سرتکان میدادند و باچشمان درشتشا ن، زل زل نگاه می کردند وبس! ترمینال را بدون بلیط رها ساختیم و به منزل بازگشتیم.

اما؛ من ودوستم، تصمیم خود را گرفته بودیم؛ باید دراین سفر می رفتیم حتا بدون وسیله!! این گزارش مخاطبان خاص خود را داشت. آخرازشما چه پنهان،! همه شنیده بودند علی اباد شهراست اما ندیده بودندکه ....؟

بالاخره درساعت پنج صبح روز 5/5/1385 من وعلی با موتور گازی بسمت شهرعلی اباد، حرکت کردیم . جاده ی علی آباد از اسما ن شهرتا شهراسمان امتداد یافته بود. اطراف ان، بادرختان سرسبز وگلهای نرگس ، یاس ویاسمن پوشید ه بود و فضای عطرآگینی را به وجود آورده بود.

سفرازآسمان شهرما، تا شهرآسمانی علی ابا د، درنظر، راه طولانی و دورودرازی بود.اما با یک چشم به هم زد ن من و علی، به دروازه ی شهرعلی اباد، رسیدیم. تابلوی بزرگی خوش امد گویی به شهر را نمایش می داد ومن وعلی، ازخوشحالی درپوست خود، نمی گنجیدیم زیرا؛ شا ید برای اولین با ر، ما دیده بود یم که علی اباد شهراست!.

پلیس راه ازما کارت شناسایی خواست، با خود گفتم: خدایا مگر علی اباد ، هم کارت شناسایی میخواهد ؟ درجواب پلیس گفتم : ما خبرنگاریم ! او نگاه تندی به من کرد و باخود زیر لب ارام گفت : که افغانی نباشی؟ از پلیس راه گذشتیم وارد شهر شدیم . درشهر باادم های دیگری مواجه بودیم؛ انسان های صادق، ساده و صمیمی که دود ماشین وصداهای دلخراش  کارخانه های بزرگ، هنوز، هویت انسانی انان، را مسخ نکرده بود به معنی واقعی کلمه انها همه انسان بودند رنگ ها درنظر انها معنای منفی نداشت، قیافه ها تداعی کننده ی جداییها نبود. دردرون شهر، برج بلندی به عنوان نماد " وحدت" انسان ها ساخته شده بود که به نام برج وحدت خوانده می شد.از فرازاین برج بلند،زیبا وراست قامت، عالم و ادم را دردهکده های جهانی می شد نظاره کرد.

?من و علی که خود را بدلیل دوری از فضای تربیتی وفرهنگی ان شهر، بیگانه می پنداشتیم از استقبال گرم وخوبی های بی حدو حصر ان مردم، پاک شرمنده می شدیم!

من باخودم بدلیل سوال پلیس،کلنجار میرفتم؛ که شاید تبعید شدگان شهر آسمانند!یانه آدمهای دنیای مادونند که تادروازه شهرآسمانی..نفوذ کرده اند. خلاصه بعد از صرف ناهار، درمحفل باشکوهی که شهردار، ترتیب داده بود وارد بزرگترین مدرسه ی شهر شدیم تاازانجا برای مخاطبان خود، گزارشی تهیه کنیم . مدرسه ی شهر در حدود 200نفر محصل داشت واز کشورهای مختلف درانجا سفر کرده بودند. اساتید مدرسه ، لباس سفید و بلندی می پوشیدند وکلاه بزرگ سبز، برسر داشتند؛ ولی شاگردان، همه لباسهای ابی برتن نموده وکلاهای سفید بر.. !. یکی ازاساتید بنام مدرسه، استاد "پرهیز" بود اولین سوال من، از" پرهیز" ان بود که استاد، دلیل این رنگهای لباس وکلاه برچیست ؟ استاد پاسخ می دهد که سفیدی لباس اساتید، به معنی وارستگی وکمال معنوی انان است  اما کلاه بلند و سبز، سرسبزی درخت فکرو اندیشه ی این شهر رامی رساند که درافکار دانشمندان ان وجود دارد . اما شاگردان؛  که کلاه سفید برسردارند؛ به معنی پاکی ومستعد بودن انان، برای یادگیری است. اینکه ابی می پوشند به دلیل ارزوی عمیق انان برای اموختن وتلاش وافر، برای فراگیری وکمال است.

در این شهر آرمانی آنچه از اهمیت والا برخوردار است کسب دانش وعلم به اضافه حلم، میباشد تمامی مردم باسواد وتحصیلکرده اند، آموختن وآموختاندن بر زن ومرد، واجب میباشد. یکی از ساکنان شهر آسمانی بمن گفت : جوانان ما؛ قبل ازآنکه ازدواج نمایند؛ تحصیلات خود را بپایان میرسانند اگر جوانی بدلیل مشکلات نتواند ادامه تحصیل دهد، در دوران تاهل، به ادامه تحصیل پرداخته وآنرا بپایان میرساند زیرا؛کسب علم ودانش واجب است مثل اعمال وتکالیف فردی دیگر،که؛ هر فرد در روز آنرا جهت ادامه حیات انجام میدهد.

تعاون وهمکاری در علی آباد مثال زدنی میباشد آنچنان روح همکاری در دل وجان زندگی آدمهای این شهر، رسوخ نموده که هیچ کاری روی زمین، نمی ماند .تمامی مردم در ساعتهای معین، سر کارمیروند وبا انظباط تمام، کارهای خود را انجام میدهند. احساس مسئولیت،نظم در انجام وظیفه، صمیمیت وشادابی، ایثار وازخود گذشتگی ویژگی اصلی، اخلاقی ورفتاری این مردم است که هر فردی تازه وارد ومسافر، را، بشدت، تحت تاثیر قرار میدهد

?اری گزارش ما به پایان میرسید ومن وعلی، در اندیشه بازگشتن، بشهر خویش بودیم؛ ناچار، برای برگشتن، بسراغ وسیله ای نقلیه خود رفتم تا آنرا راه بیندازم. در همین هنگام، انبوه ازمشتاقان وشیفتگان دانش،یعنی همان شاگردان مدرسه شهر،همانند نگین انگشتر، بدورمن وعلی حلقه زده بودند وهرکدام چیزی میگفتند وسوالی از"دنیای مادون" میکردند؛وعلی هم به جواب آنان،میپرداخت که شاگردی باقامت آراسته وچشمان بادامی ولب خندان، بمن گفت :اگر خواستید به شهرتان برگردید ؛درجامه ی علم اموزان درایید؛ تا بر با ل فرشتگان،  شما را ببرند . من نگاهی به علی کردم وگفتم : مگر ممکن است؟ استاد؛ که به کناری ایستاده بود گفت:آری ممکن است؛ شما جامه ی طلبگی برتن کنید ودر کسوت عالمان درآیید تا فرشتگان، با ل های خود را درزیر قدم هایتان پهن کنند وشما را در شهرتان  برساند . پنج ساعت بعد در شهر خودمان بودیم.آری گزارش ماپنج تاپنج بود. پایان